در فریزر را باز میکنم. از قسمت وعدههای گوشت چرخ کرده، یکی از چهار پنج تای باقی مانده را برمی دارم. احساس پیادهای را دارم که در برهوتی گرم، به آخرین جرعههای آب توی چنته اش لب میزند. میروم سراغ تلفن. شماره آرایشگر قدیمی مان را میگیرم. زهره خانم، از آن آرایشگرهایی است که یکی از اتاقهای خانه اش را به سالن زیبایی تبدیل کرده است.
از آنهایی که حولههای رنگ را، مرتبتر از سالنهای مجلل زیبایی، با وسواس میشوید و روی رخت آویز پهن میکند. از آنها که موچین و شانه و برس هایش را توی یک ظرف سفالی سبز میگذارد و پنبهها را توی یک کاسه چینی گل دار. زهره خانم، سال هاست توی محله شان کار میکند. هنوز صابون هیچ مأمور مالیاتی به تنش نخورده. برای همین تعرفه هایش خیلی خیلی کمتر از ارقام مرسوم اتحادیه است.
ظهرها خورشتش را بار میگذارد و همین طور که نمک غذایش را اندازه میکند، در را برای مشتری تازه باز میکند. توی سالن زهره خانم میشود هربار فهمید ناهار و شام خانه، چیست. بعد از سالها میخواهم از زهره خانم وقت بگیرم. او همیشه برای مشتریهای قدیمی اش وقت دارد، اما همین که میگویم برای امروز نوبت بده، میگوید تا سه روز آینده هیچ نوبتی ندارد.
شوکه میشوم. از تصور اینکه زنهای بسیار دیگری شبیه به من، از سالنهای مجلل اتحادیه، به اتاقهای خانگی قدیمی بازگشتهاند، غصهام میشود. چیز عجیبی نیست. همین دیشب بود که از چند سالن مختلف، قیمت کوتاهی موها را پرسیدم و همه بین هشتصد تا یک و نیم میلیون تومان قیمت داده بودند.
میگویم چارهای نیست. همان سه روز دیگر وقت بگذارد. غذا را روبه راه میکنم و آماده میشوم تا بروم دنبال دخترک. کلاسهای پیش دبستانی دارد روزهای آخرش را میگذراند. اگر به رسم همیشه بود باید تا آخر اردیبهشت تمام میشد. مدیریت مجموعه گفته بود بابت تعطیلات اجباری پیش آمده پولی عودت نمیدهیم. در عوض تا آخر خرداد، تحت عنوان خانه بازی در خدمتیم. توی راه، قدم هایم جلوی مغازه پوشاک زنانه شُل میشود.
یک شومیز خامه دوزی سبک با شکوفههای ریز بهاری تن مانکن، متوقفم کرده. دلم را میقاپد. میروم داخل. روبه روی رگال شومیزها متوقف میشوم. دستم میرود به برچسب لباس ها. هیچ کدام زیر یک ونیم میلیون تومان نیست. شومیز خامه دوزی شکوفه دار را با برچسب دومیلیونی اش رها میکنم. به خیابان برمی گردم. از جلوی تابلوی گوشت فروشی رد میشوم. فروشگاه خلوت است. خیلی خلوت. کارکنان فروشگاه هر کدام سمتی نشستهاند.
قیمت روی تابلو برای هزارمین بار عوض شده. فکر میکنم با پول شومیز پشت ویترین، میشود یک کیلو گوشت قرمز خرید. یا مثلا سه تا روغن متوسط یا چهار کیلو برنج ایرانی. خوردنیها تمام میشود، اما لباس را میشود چندسالی استفاده کرد. باز هم حریف منطقم نمیشوم. عبور میکنم و میرسم جلوی پیش دبستانی و منتظر آمدن دخترک میشوم.
مادر یکی از بچه ها، دارد با یکی دیگر از مادرها گپ میزند. دارند مثل کارشناسهای خبره، مدرسههای دولتی این اطراف را سبک سنگین میکنند. هیچ کدام سمت مدارس غیردولتی نمیروند. دخترک از راه میرسد. گرما کلافه اش کرده. دستم را میگیرد و سر از فروشگاه مواد غذایی درمی آوریم. یک راست میرود سراغ یخچال بستنی ها. یکی برای توی راه برمی دارد، یکی برای فریزر خانه.
یکی دوتا کیک کوچک برای چاشت پیش دبستانی. کارت را میگذارم روی پیشخوان. پیامک واریز را که نگاه میکنم تازه میشود قیمت کوتاهی موی سالن زهره خانم. مغزم از حساب و کتاب و مقایسه قیمتها خسته میشود. به مانده حساب نگاه نمیکنم. دخترک، بی خیال دنیا دارد بستنی شکلاتی اش را میخورد و از روزی که گذشت حرف میزند.
بستنی توی این گرمای زودهنگام، به چشمم دیرتر از درآمدمان آب میشود. توی مسیر برگشت یک بار دیگر به شومیز خامه دوزی گل دار نگاه میکنم. برای آخرین بار خودم را متقاعد میکنم که میشود بدون شومیز خامه دوزی گل دار هم به مهمانی آخر هفته رفت، اما دلم پیشش میماند.
همان لباسهای مرتب همیشگی، همان آرایشگر خانگی قدیمی، همان مدارس دولتی سال خورده، همان گوشتهای ته فریزر، همانها کفایت میکند لابد. احساس میکنم این روزها، آن قسمت خیال پرداز و دست و دلباز و احساسی مغزم خاموش شده. انگار عوض آن توده چربی سفید توی جمجمه، یک مشت مهره چوبی چرتکه، ریختهاند توی سرم.
چرتکهها به هم میخورند و رؤیاها را درهم میشکنند. آن قدر که اگر کسی چرتکهها را کنار بزند، میتواند بریده آرزوهای کوچک توی سرم را ببیند. از شکوفههای پرپر شومیز خامه دوزی شده گرفته تا آینههای شکسته یک سالن آرایشی مجلل.